دكتر عقيقى بخشايشي
1640
چهارده نور پاك ( فارسي )
هادى ( عليه السلام ) مىگويد : در محل سكونت امام هادى ( عليه السلام ) در سامرآء ، عده اى از صنعتگران بودند و در آن محل ، مشغول كار و تلاش بودند ، از جمله مردى به نام يونس نقاش بود كه به محضر امام رفت و آمد هم داشت و بى ارتباط با امام نبود . روزى يونس محضر امام آمد و به شدت مىلرزيد ، گفت : مولاى من ! خانواده ام را به شما مىسپارم . امام فرمود : قضيه چيست ؟ گفت : مىخواهم از اين محل بروم ، حضرت در حال تبسم گفت : چرا يونس ؟ گفت : موسى بن بغا ( 1 ) ( يكى از فرماندهان تشكيلات عباسى ) نگينى به من فرستاد كه بتراشم و سوار انگشتر كنم ، وقت تراشيدن آن را شكستم ، نگين را نمى شود ، قيمت گذاشت تا از عهدهء غرامت آن برآيم ، صاحبش هم موسى بن بغاست يا هزار تازيانه به من مىزند يا اينكه مرا مىكشد . امام ( عليه السلام ) فرمود : تا فردا برو به خانهات جز خير نخواهد رسيد ، فردا اول روز آمد و به شدت مىلرزيد ، گفت : يابن رسول الله ! فرستادهء موسى آمده تا نگين را ببرد ، امام فرمود : برو جز خير نخواهى ديد ، گفت : مولاى من در جواب او چه بگويم ؟ ! امام به حالت تبسم فرمود : برو پيش او ببين چه مىگويد ؟ او با ترس و لرز برگشت ، بعد از ساعتى ، خندان پيش امام آمد ، گفت : مولاى من ! فرستاده موسى گفت : شب كنيزان امير دعوا كرده و هر يك خواسته است انگشتر مال او خواهد بود ، امير گفت : اگر بتواند او را دو تكه كرده ، دو تا نگين كند ، تا هر يك ، يكى را بردارد و دعوا بخوابد ، اجرتش هر چه باشد خواهد پرداخت . امام صلوات الله عليه با شنيدن اين سخن گفت : " أللهم لك الحمد ، اذ جعلتنا ممن يحمدك حقا " . بعد فرمود : خوب به فرستادهء موسى چه جوابى دادى ؟ ! گفتم : مهلت بدهيد ببينم چطور مىتوانم درست بكنم امام فرمود : خوب گفته اى . ( 2 )
--> 1 . از فرماندهان ارشد عباسى و از اتراك است . 2 . بحار ج 50 ، ص 126 از امالى طوسى .